در حال مطالعه بودم که مدنگ سراسیمه وارد شد مدنگ : تراغالی بجنتت براهک معلوم میشه کجائی؟ براهک : علیک سلام ، مدنگ جان اگر زیر کفشهایت را نگاه کنی مرا می بینی مدنگ : اولآ من جوتی نمی پوشم و سواس به پا دارم و کف سواسم فقط خار کرت و کنار و پشکل شتر هست شما را انجا نمی بینم براهک : نوعی تعارف بود مدنگ عزیز ، بنده در منزلم و در خدمت شما مدنگ : بسه ترا بخدا این جامه دراویش و افتادگی را از تن در ار و فروتنی را گوشه ای پرتاب کن و با قلم برنده جواب بد خواهانت را بده براهک : که چی بشه؟ مدنگ : اثبات حقانیت !!!!!!! براهک :شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست چون پر طاووس خویش را در چمن گم کرده ام مدنگ :چون نفس از مدعای جستجو آگه نیم این قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام براهک : می بینم در زمینه ادبیات پیشرفته هائی هم داشته اید؟ !!!!! مدنگ : ولی جای سین و صاد را همیشه گم می کنم براهک : این معضلی کلی است و خیلیها از این رنج می برند ادامه مطلب ... |